سفارش تبلیغ
صبا

ماه و مهر
 
قالب وبلاگ

از مرگ خیلی می ترسید.از وقتی تابوتی را که عمو نعمت برای محل خریده بود وان را در مسجد گذاشته بود کمتر برای نماز به مسجد می امد.مدام عمو نعمت را نفرین میکرد که چرا ان را در مسجد گذاشته است.

با اینکه 5 سال پیش همسرش را در یک سانحه تصادف از دست داد.ولی همچنان از مرگ وتابوت میترسید.

28 سال پیش که پدرش فوت کرد اصلا سر مزارش نمی رفت.حتی برای وداع سر جنازه نرفت  با اینکه فرزند ارشد پدرش بود.

همه مردم روستا این خصوصیت او را میدانستند.

جرات اینکه به او بگویند که اگر خودت یک روزی بمیری چه؟ را نداشتند.

وبالاخره مرگ به سراغش امد.

جالب اینکه یکی از پسرانش در قم بود وتازه راه افتاده بود به او نگفتند مادرت فوت کرده است.

فقط گفتند که حال مادرت بد شده است زود بیا.

کفن بر او پوشاندند.نماز خوانده شد.ولی خبری نشد.جنازه را زیر یکی از درختان  گذاشتند.

فامیل واشنا کنار جنازه منتظر امدن پسر بودند ولی خبری نشد.

طولانی ترین  زمان بین کفن کردن تا دفن  به او اختصاص یافت.با اینحال پسر تیامد ومجبور به دفن شدند.

مردم میگفتند چون از مرگ میترسید واز تابوت هم،

بیشترین مدت را او در تابوت ماند.

یکی گفت این زمان برای ان بود تا روحش این موضوع را بفهمد.

خدا همه رفتگان را بیامرزد.

مرگ همیشه با ماست.ولی ما  زود فراموشش میکنیم در حالیکه او مارا از یاد نمیبرد.


[ سه شنبه 86/3/22 ] [ 5:20 عصر ] [ فارا عطایی ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

با ماه و مهر همسفر جاده های اسمانی باشید.
لینک دوستان
امکانات وب
head> تابوت - ماه و مهر