کسى را که چهار چیز دادند از چهار چیز محروم نباشد : آن را که دعا دادند از پذیرفته‏شدن محروم نماند ، و آن را که توبه روزى کردند ، از قبول گردیدن ، و آن را که آمرزش خواستن نصیب شد ، از بخشوده گردیدن ، و آن را که سپاس عطا شد از فزوده گشتن . و گواه این جمله کتاب خداست که در باره دعاست « مرا بخوانید تا بپذیرم . » و در آمرزش خواستن گفته است : « آن که کارى زشت کند یا بر خود ستم کند سپس از خدا آمرزش خواهد ، خدا را بخشنده و مهربان مى‏یابد . » و در باره سپاس گفته است : « اگر سپاس گفتید براى شما مى‏افزاییم . » و در توبت گفته است : « بازگشت به خدا براى کسانى است که از نادانى کار زشت مى‏کنند ، سپس زود باز مى‏گردند ، خدا بر اینان مى‏بخشاید و خدا دانا و حکیم است . » [نهج البلاغه]
امروز: پنجشنبه 3 مرداد 1387
   1   2   3   4   5   >>   >

صبح بود که دیدم زنگ در به صدا درامد.همسرم در را باز کرد.


همسر خواهرم بودهمانیکه خاطراتش را برایم باز گو میکند .خاطرات جبهه وجنگ.


وارد اتاق شد ونشست.فرصتی مغتنم بود تا بتوانم چند خاطره دیگر از او بشنوم و بنویسم.


گفت هضم بعضی از خاطرات برای بیشترمان دیگر سنگین شده وشاید کسی انها را باور نکند.


من گفتم نه چرا باور نکنند.چطور یک ملت با ان همه کمبود وفشارهای همه جانبه داخلی وخارجی


توانست از حق خود دفاع کرده وقطعه ای از سرزمین خود را از دست ندهد، جز به این علت که از یک پشتوانه الهی برخوردار بوده .مگر نه اینکه بعد فتح خرمشهر امام فرمودند خرمشهر را خدا ازاد کرد.این حرف امام یعنی چه؟نمونه های عینی، همینها که شما با چشم خود دیدید.


صبح جمعه هم بود .تلویزین که روشن بود .برنامه سخنرانی یکی از روحانیون نیز پخش میشد.در حین سخنانش به این موضوع اشاره کرد که با ایات قران می توان بیماران را شفا داد البته بوسیله اهلش.


که شوهر خواهرم گفت : ما در جبهه نمونه هایی داشتیم که وقتی بچه ها مریض میشدند با خواندن حمد وسوره بچه ها شفا میگرفتند.اهی کشید وگفت چه دورانی بود .دلها پاک وزبانها دائم الذکر.اما حالا چه؟


انقدر اغشته به دنیا شدیم که این صفات از مادور شد وزنگار گرفتیم.


میگفت در برنامه ای  اردویی که برای جانبازان  برپا شده بود ،در برگشت از این برنامه،یکی از بچه ها بیمار شده بود واحساس ناراحتی شدید میکرد.یکی از دوستانم که هم سنگر بودیم گفت:سوره ای بخوانیم تا ارام شود.


خواست بلند بلند بخواند که جلویش را گرفتم.گفت: چرا گفتم: ان روزها گذشت .نفسمان دیگر بالا برو نیست.


گذشت ان روزها، دیگر بر نمیگردد.


دوستم قران را خواند ولی تغیری ایجاد نشد.گفتم این اثر کردن ها مال همان حال وهوای جبهه ها بود نه الان .


به تو گفتم که فایده ندارد.


میگفت بچه ها دیوانه وار جنگ میکردند.برای باز کردن هر معبری مسابقه میگذاشتند.هدف همه انها شهادت بودیادم میاید یکی از بچه ها خواست یرود روی مین تا معبری باز شود.بچه ها خواستند جلویش را بگیرندولی خودش را روی مین انداخت.اما قسمت نبود ومین عمل نکرد.ولی صدای درد کشیدنش ما را به خود جلب کرد


رفتیم جلو.بنده خدا از بدشانسی افتاد روی یک مینی که شعبه سیخ مانند داشت.از ان مینهای خطرناک.سه شعبه سیخ مانندش داخل سینه اش فرو رفته بود.انقدر تلاش کردیم تا توانستیم سیخ هارا از سینه اش در باوریم.


بعدش کلی با هم خندیدیم.ما هم خندیدیم.


 نوشته شده توسط فارا عطایی در جمعه 1/4/1386 و ساعت 8:3 صبح | نظرات دیگران()

شریعتی، فریادی از حنجره نسل‌ها


    
    
    
    
    دوم آذرماه 1312 در کاهک مزینان از توابع شهرستان سبزوار متولد شد. کودکی جسور و کنجکاو با چشمانی رند، پسر بچه باهوش مرحوم استاد محمدتقی شریعتی خیلی زود با کتابخانه پر از کتاب پدر انس گرفت و به راستی تا پایان عمر کتاب یار مهربانش بود.
    علی در کتابخانه پربار پدر با آثار مترلینگ، فرانس و هدایت آشنا شد، فلسفه، ادبیات و عرفان دغدغه ذهنی‌اش بود و خیلی زود یعنی از حدود 13 سالگی تبیین بدیهی‌ترین اصل فلسفی که همانا وجود است ذهن او را با خود آشنا و غور در آثار فلسفی فیلسوفان بزرگ آنچنان این نوجوان مشهدی را مشغول کرد که به قول پدرش: او از همه معلمان خود



باهوش‌تر، داناتر و زرنگ‌تر بود اما از همه شاگردان تنبل‌تر! علی شریعتی اگرچه در دریای کتاب‌های فلسفی غرق و کتاب برایش چونان آب دریای شور بود که هر چه بیشتر از آن می‌نوشید با عطش بیشتر فریاد هل من مزید سر می‌داد اما هیچ‌گاه از جامعه خود و مردمش با دردهایشان دور و فارغ نبود. او درد توده را زیر پوستش احساس می‌کرد و ملتش را دوست داشت مگر نه این‌که دوست داشتن برتر از عشق است؟! روح ناآرام او با درد عجین بود چرا که عقیده داشت روحی که در درد پخته شود آرام می‌گیرد. او در دوران اختناق تلاش کرد که به اقشار مردم بیاموزد که اگر در صحنه حق و باطل روزگار خود حاضر نیستی هر جا که می‌خواهی باش خواه به سجاده‌نشین خواه به شراب و مگر ندیده‌اید که حسین حج را رها کرد تا بر ظالم زمانه خود بیاشوبد. شریعتی تلاش کرد که با آشتی میان روشنفکری و دین نقاب تزویر، خرافات و بدفهمی را از چهره اسلام بردارد و قرآن را از قبرستان‌ها و خواندن بر اموات به دلیل ثواب به زندگی روزمره مردم بیاورد. به مردم آموخت که عشق ورزیدن به نام‌ها و پیروی از رسم‌ها تشیع نیست تشیع شناخت مسمی‌هاست. از او آموختیم که اسلام پیامبر(ص) و تشیع علی با نه آغاز شد پس باید به اسلام آری و تشیع آری کافر گشت. روح بزرگ او سکوت در برابر ظلم و دیدن به اسارت کشیدن گوهر آزادی مردم جامعه را بر نمی‌تافت او برای زندگی بی‌درد ساخته نشده بود بارها فریاد زد که تحمیل یک زندگی بی‌درد بر روح دردمند زجرآور است و ما نسلی که در روزهای فریاد دردمند او در حسینیه‌ای که نامش با شریعتی پیوندی ناگسستنی دارد حاضر نبودیم هنوز هم فریادش را می‌شنویم.
    همراه او وارد «کویر» می‌شویم و هم نوا با او می‌گوییم چه رنجی است لذت‌ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی‌ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده‌ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت‌تر از کویر است. به ما می‌گوید که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست. فاطمه همسر علی است، دیدم که فاطمه نیست. فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست. فاطمه‌ مادر زینب است باز دیدم که فاطمه نیست. نه اینها همه هست و این همه فاطمه نیست. «فاطمه فاطمه است.» با «ابوذر» او فهمیدیم که هیچ خردی چون تدبیر و هیچ پارسایی چون خودداری و هیچ نیکویی چون نیکخویی نیست، فریاد زد که «علی حقیقتی است بر گونه اساطیر» زینب شمشیر علی در کام دارد، «حسین وارث آدم است» و «تشیع حزب تمام».
    او گفت و ما زمزمه می‌کنیم که عقیده‌مان باید از دست عقده‌مان مصون بماند. که قدرت تحمل عقیده مخالف باید داشته باشیم. که زندگی کوچک‌تر از آن است که ما را برنجاند و زشت‌تر از آن که دلمان بر آن بلرزد هستی تهی‌تر از آن که به دست آوردنی ما را زبون سازد و ما تهی دست‌تر از آن که از دست دادنی ما را بترساند.
    29 خرداد سال 1356، شریعتی 44 ساله با یادگاری به عظمت کتاب‌هایی ماندگار و بینشی که تقدیم مردم کرد رخت سفر را به سوی ابدیت بست و آرام گرفت چونان که آرزویش بود. او از علی(ع) آموخته بود که مرگ همچون گردنبندی بر گردن دختری جوان برای مرد زیباست. او مرگ را یگانه حادثه صادق، جدی و صمیمی زندگی می‌دانست و با این حادثه جدی صادق و صمیمی برای همیشه روح بزرگش از زندان تن رها شد. او برای هر آن‌کس که ایستادگی در برابر ستم و جان دادن در این راه را شهادت می‌داند، شهید است. معلم شهید!!! امروز 29 خردادماه سال 1386 درست سی سال پس از عروج او یادش را گرامی می‌داریم. او آرزو داشت که پس از مرگش از گلویش سوتکی سازند، گلویش سوتکی باشد به دست طفلی بازیگوش که او یک‌ریز و پی در پی دم گرم خویش را در آن سخت بفشارد و بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارش را. اما به راستی آیا او را سکوت مرگباری هست؟! نه نمی‌تواند باشد عقاید و حق‌طلبی او و کتاب‌هایش فریادی است در حنجره نسل‌ها که از پی هم می‌آیند. او از حنجره هر انسان دردمندی که مسئولیت عقیده دارد فریاد می‌زند و این‌گونه است که او و یادش همواره زنده می‌ماند.
    شریعتی: خدایا به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی‌همراه، جهاد بی سلاح، کار بی‌پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی‌دنیا، مذهب بی‌عوام، عظمت بی‌نام، خدمت بی‌نان، ایمان بی‌ریا، خوبی بی‌نمور، گستاخی بی‌خامی، مناعت بی‌غرور، عشق بی‌هوس، تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی‌آن‌که‌ دوست بداند، ارزانی کن.
    
    نویسنده متن : مرضیه نصیری از سایت خانواده سبز
 
 نوشته شده توسط فارا عطایی در سه‏شنبه 29/3/1386 و ساعت 7:48 عصر | نظرات دیگران()
   1   2   3   4   5   >>   >
 لیست کل یادداشت های این وبلاگ
[1/5/1387- 11:32 ص] به جهنم...
[26/4/1387- 8:42 ص] الگو
[آرشیو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امین زاده** پارسی بلاگ پیشرفته ترین سیستم مدیریت وبلاگ

بالا