بچه که بودم اورا در لباس پيرمردي که بر تارک اسمان نشسته واز بالا بر خلق مينگرد تصور ميکردم.با بچه ها لابلاي ابرها دنبال او ميگشتيم.
بزرگترکه شديم بر پوچي تصوراتمان خنده امان ميگرفت.
همه ميپرسيديم.خدا چيست؟ کيست ؟.کجاست.؟
باران ميباريد ودرختها بلندتر ميشدند ومادر کودکي به دنيا مياورد
وکودک بزرگ ميشد مثل ما.
برگهاي درخت ميريخت برف ميامد.همه جا مثل صورت فرشته ها سفيد سفيد ميشد.
و باز گل .سبزه و رشد وباران ووووووو
ديگر نميپرسيديم خدا چيست؟ کيست ؟کجاست ؟
چون بزرگ شديم .
خدا اينجاست همين نزديکي .
ميان سبزه ها .در جاري زلال اب وباران.
نميبيني؟
خوب ببين .چشمهايت چگونه ميبينند؟
ما را به چشم سَر مبين مارا به چشم سِر ببين.
خدا انجاست.مهر انجاست .
قلب را ميگويم همان خانه اي که خدا براي خودش ساخت.
بيرونش که نکردي؟
مگر نگفته بودي خانه دوست کجاست .خب بيا همين جاست ..
البته به سراغ او اگر مياييد نرم واهسته بياييد که مبادا ترک بردارد چيني نازک تنهايي او.
پس مواظب باش اهسته قدم بردار
او خيلي حساس است.
راستي دل که نشکستي ؟ اينه ات تيره که نيست ؟
دستانت تميز هست؟پاهايت چه؟ در اب شستي؟
کدام اب؟ همان نهري که روزي پنج بار بايد دران ترانه عشق را ميسرودي.ودر اغوشش فرو ميرفتي.همان را ميگويم.
پس اماده اي.
برويم تا به خدا .
تا به نزديکي يک عرش سترگ.
جاي دوري نيست .
به فاصله يک قدم.
اينکه باور کني هستي.وجود داري .پس خدا هست.
دل گرم ميشود. قوت ميگيرد.
الهام ميگيري که سرشار از يک حس مبهمي .
امشب با تمام دلتنگيهايم ميزبان اويم.
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[25/5/1387- 1:30 ع] ببخشيد شما محبوب مرا نديده ايد؟
[21/5/1387- 11:18 ع] ملکا .....
[آرشيو شده ها]