صبحي با خاطره - ماه و مهر
فرمان خدا را بر پا ندارد جز کسى که در حق مدارا نکند و خود را خوار نسازد و پى طمعها نتازد . [نهج البلاغه]
جمعه 1 تير 1386 , ساعت 8:3 صبح

صبح بود که ديدم زنگ در به صدا درامد.همسرم در را باز کرد.


همسر خواهرم بودهمانيکه خاطراتش را برايم باز گو ميکند .خاطرات جبهه وجنگ.


وارد اتاق شد ونشست.فرصتي مغتنم بود تا بتوانم چند خاطره ديگر از او بشنوم و بنويسم.


گفت هضم بعضي از خاطرات براي بيشترمان ديگر سنگين شده وشايد کسي انها را باور نکند.


من گفتم نه چرا باور نکنند.چطور يک ملت با ان همه کمبود وفشارهاي همه جانبه داخلي وخارجي


توانست از حق خود دفاع کرده وقطعه اي از سرزمين خود را از دست ندهد، جز به اين علت که از يک پشتوانه الهي برخوردار بوده .مگر نه اينکه بعد فتح خرمشهر امام فرمودند خرمشهر را خدا ازاد کرد.اين حرف امام يعني چه؟نمونه هاي عيني، همينها که شما با چشم خود ديديد.


صبح جمعه هم بود .تلويزين که روشن بود .برنامه سخنراني يکي از روحانيون نيز پخش ميشد.در حين سخنانش به اين موضوع اشاره کرد که با ايات قران مي توان بيماران را شفا داد البته بوسيله اهلش.


که شوهر خواهرم گفت : ما در جبهه نمونه هايي داشتيم که وقتي بچه ها مريض ميشدند با خواندن حمد وسوره بچه ها شفا ميگرفتند.اهي کشيد وگفت چه دوراني بود .دلها پاک وزبانها دائم الذکر.اما حالا چه؟


انقدر اغشته به دنيا شديم که اين صفات از مادور شد وزنگار گرفتيم.


ميگفت در برنامه اي  اردويي که براي جانبازان  برپا شده بود ،در برگشت از اين برنامه،يکي از بچه ها بيمار شده بود واحساس ناراحتي شديد ميکرد.يکي از دوستانم که هم سنگر بوديم گفت:سوره اي بخوانيم تا ارام شود.


خواست بلند بلند بخواند که جلويش را گرفتم.گفت: چرا گفتم: ان روزها گذشت .نفسمان ديگر بالا برو نيست.


گذشت ان روزها، ديگر بر نميگردد.


دوستم قران را خواند ولي تغيري ايجاد نشد.گفتم اين اثر کردن ها مال همان حال وهواي جبهه ها بود نه الان .


به تو گفتم که فايده ندارد.


ميگفت بچه ها ديوانه وار جنگ ميکردند.براي باز کردن هر معبري مسابقه ميگذاشتند.هدف همه انها شهادت بوديادم ميايد يکي از بچه ها خواست يرود روي مين تا معبري باز شود.بچه ها خواستند جلويش را بگيرندولي خودش را روي مين انداخت.اما قسمت نبود ومين عمل نکرد.ولي صداي درد کشيدنش ما را به خود جلب کرد


رفتيم جلو.بنده خدا از بدشانسي افتاد روي يک ميني که شعبه سيخ مانند داشت.از ان مينهاي خطرناک.سه شعبه سيخ مانندش داخل سينه اش فرو رفته بود.انقدر تلاش کرديم تا توانستيم سيخ هارا از سينه اش در باوريم.


بعدش کلي با هم خنديديم.ما هم خنديديم.



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[31/5/1387- 3:46 ع] خداي خوبم
[25/5/1387- 1:30 ع] ببخشيد شما محبوب مرا نديده ايد؟
[21/5/1387- 11:18 ع] ملکا .....
[آرشيو شده ها]