سهشنبه 29 خرداد 1386 , ساعت 7:48 عصر
شريعتي، فريادي از حنجره نسلها
دوم آذرماه 1312 در کاهک مزينان از توابع شهرستان سبزوار متولد شد. کودکي جسور و کنجکاو با چشماني رند، پسر بچه باهوش مرحوم استاد محمدتقي شريعتي خيلي زود با کتابخانه پر از کتاب پدر انس گرفت و به راستي تا پايان عمر کتاب يار مهربانش بود.
علي در کتابخانه پربار پدر با آثار مترلينگ، فرانس و هدايت آشنا شد، فلسفه، ادبيات و عرفان دغدغه ذهنياش بود و خيلي زود يعني از حدود 13 سالگي تبيين بديهيترين اصل فلسفي که همانا وجود است ذهن او را با خود آشنا و غور در آثار فلسفي فيلسوفان بزرگ آنچنان اين نوجوان مشهدي را مشغول کرد که به قول پدرش: او از همه معلمان خود
![]() |
همراه او وارد «کوير» ميشويم و هم نوا با او ميگوييم چه رنجي است لذتها را تنها بردن و چه زشت است زيباييها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهندهاي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سختتر از کوير است. به ما ميگويد که فاطمه دختر محمد است. ديدم که فاطمه نيست. فاطمه همسر علي است، ديدم که فاطمه نيست. فاطمه مادر حسين است. ديدم که فاطمه نيست. فاطمه مادر زينب است باز ديدم که فاطمه نيست. نه اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست. «فاطمه فاطمه است.» با «ابوذر» او فهميديم که هيچ خردي چون تدبير و هيچ پارسايي چون خودداري و هيچ نيکويي چون نيکخويي نيست، فرياد زد که «علي حقيقتي است بر گونه اساطير» زينب شمشير علي در کام دارد، «حسين وارث آدم است» و «تشيع حزب تمام».
او گفت و ما زمزمه ميکنيم که عقيدهمان بايد از دست عقدهمان مصون بماند. که قدرت تحمل عقيده مخالف بايد داشته باشيم. که زندگي کوچکتر از آن است که ما را برنجاند و زشتتر از آن که دلمان بر آن بلرزد هستي تهيتر از آن که به دست آوردني ما را زبون سازد و ما تهي دستتر از آن که از دست دادني ما را بترساند.
29 خرداد سال 1356، شريعتي 44 ساله با يادگاري به عظمت کتابهايي ماندگار و بينشي که تقديم مردم کرد رخت سفر را به سوي ابديت بست و آرام گرفت چونان که آرزويش بود. او از علي(ع) آموخته بود که مرگ همچون گردنبندي بر گردن دختري جوان براي مرد زيباست. او مرگ را يگانه حادثه صادق، جدي و صميمي زندگي ميدانست و با اين حادثه جدي صادق و صميمي براي هميشه روح بزرگش از زندان تن رها شد. او براي هر آنکس که ايستادگي در برابر ستم و جان دادن در اين راه را شهادت ميداند، شهيد است. معلم شهيد!!! امروز 29 خردادماه سال 1386 درست سي سال پس از عروج او يادش را گرامي ميداريم. او آرزو داشت که پس از مرگش از گلويش سوتکي سازند، گلويش سوتکي باشد به دست طفلي بازيگوش که او يکريز و پي در پي دم گرم خويش را در آن سخت بفشارد و بدينسان بشکند دائم سکوت مرگبارش را. اما به راستي آيا او را سکوت مرگباري هست؟! نه نميتواند باشد عقايد و حقطلبي او و کتابهايش فريادي است در حنجره نسلها که از پي هم ميآيند. او از حنجره هر انسان دردمندي که مسئوليت عقيده دارد فرياد ميزند و اينگونه است که او و يادش همواره زنده ميماند.
شريعتي: خدايا به من توفيق تلاش در شکست، صبر در نوميدي، رفتن بيهمراه، جهاد بي سلاح، کار بيپاداش، فداکاري در سکوت، دين بيدنيا، مذهب بيعوام، عظمت بينام، خدمت بينان، ايمان بيريا، خوبي بينمور، گستاخي بيخامي، مناعت بيغرور، عشق بيهوس، تنهايي در انبوه جمعيت و دوست داشتن بيآنکه دوست بداند، ارزاني کن.
نويسنده متن : مرضيه نصيري از سايت خانواده سبز
نوشته شده توسط فارا عطايي | نظرات ديگران [ نظر]
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[31/5/1387- 3:46 ع] خداي خوبم
[25/5/1387- 1:30 ع] ببخشيد شما محبوب مرا نديده ايد؟
[21/5/1387- 11:18 ع] ملکا .....
[آرشيو شده ها]
[25/5/1387- 1:30 ع] ببخشيد شما محبوب مرا نديده ايد؟
[21/5/1387- 11:18 ع] ملکا .....
[آرشيو شده ها]
